تبليغاتX
همیشه مال من بمان وگرنه ... .

سلام

اين آخرين سلاميه كه من به شما مي كنم . من دارم نت و چيزاي جانبيش رو ميذارم كنار، نميدونم شايد

يه موقعه ديگه با يه شرايطي بهتر اومدم و وبلاگ نويسي رو ادامه دادم ولي الان موقعيتم اجازه نميده كه

بيشتر از اين ادامه بدم.

من دارم ميرم ! انتظار ندارم كسي بياد اينجا و واسم كامنت بذاره . فقط دلم ميخواد اگه تويه اين چند وقته كسي از دستم ناراحت شده منو به بزرگيه خودش ببخشه .

 

از همه دوستاي گلم كه منو هيچ وقت به حاله خودم رها نكردند هم ممنونم .

 

داداش كاميار گل و دوست داشتنيم، احمد عزيز(جغد تنها)، red boy ، سارايي گل ويش مستر، سايه كه ازش خبري ندارم ، ياسي جون كه خيلي وقته بهم سر نزده ماكسيموس، احمد رضا ، پير مي فروش ، محمد (نونوا)،محمد(شور انگیز)، محمد رضا (همشهري)، ميلاد نانا (تك رپر امارات)، ايمان(تنها) شاشو، ميلاد (تنها) و همه اونهايي كه اسمشون رو نياوردم.

 

اينو مطمئن باشين كه هيچ وقت از يادم نميرين.

 

وقتي كه تنها ميشم ، تنهايي آبم مي كنه

 

زندگي يواش يواش غرق سرابم مي كنه

 

تا مي خوام روشني روز و تو چشمام ببينم

 

تلخي و تيرگي ها غرق خوابم مي كنه

 

اونقده سنگينم از سنگيني خستگي ها

 

كه خود خستگي هم خسته خطابم مي كنم

 

غصه ي تنهاييم مو اشك چشمام پر مي كنه

 

سوزش اشك چشام داره حبابم مي كنه

 

تويه حجم دل من اونقده مرده آرزو

 

كه يه روز دست زمون مياد كتابم مي كنه

 

 

 

من میروم...اما رسمی سبز به یادگار میگذارم...که بماند...

رسمی سبز که یادآورپایان آشفتگی ام باشد و...شوریدگی وصالم...

من میروم...اما دلم را با همه شوریدگی...عشق....

صداقت به جا می گذارم...که بماند...

از خانه دل تو می روم...هرچند جای دیگری خانه ندارم...

خانه ام را می گذارم که بماند...

که یادآور کانون مهرم به تو باشد...

(غريب می روم)

 

 

سورس:

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 1386/01/29 و ساعت 10:47 |

پروردگارا !!!

 

پروردگارا، دعايم به درگاه تو اين است:

 

بي نوايي وتنگ چشمي را از دلم ريشه كن ساز و از بيخ و بن بركن؛

 

اندكي نيرويم بخش تا بتوانم بار شادي ها و غم ها را تحمل كنم.

 

نيرويي به من ارزاني فرما تا عشق خود را در خدمت و كمك، ثمربخش سازم.

 

تواني به من عطا فرما كه هيچ چيزي از بي نوايي نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوي دنائت خم نكنم.

 

قدرتي به من بخشا تا روح خود را از تعلق به جيفه هاي( مال ) ناچيز روزگار بي نياز كنم و از هرچه رنگ تعلق پذيرد، آزادش سازم.

 

و نيرويي به من ده تا قدرت و توان خود ا از روي كمال عشق و نهايت محبت تسليم خواسته ها و رضاي تو كنم.

 

 

يادمون باشه كه دعاي سره سفره عيد برآورده ميشه، پس هم واسه خودمون هم واسه خانواده مون و هم واسه بقيه دعا كنيم.

 

    اگه از خدا چيزي رو خواستي بهت نداد بدون كه تو فكره اينه كه بهترش رو بهت بده، پس هميشه صبر رو پيشه كنيد تا به خواسته هاتون برسيد.

 

 

در كنار اين دعا براي همتون هفت سين خوشبختي و زندگي رو آرزو ميكنم:

 

سلامتي، سعادت،سرور، سيادت، سروري،سربلندی، سرافرازی

 

 

یه چیزی هم بگم و رفع زحمت کنم

تا حدودا ۱۷-۱۸ فروردین همتون رو به خدا می سپارم و براتون سال خوب و خوشی رو آرزو می کنم.

 

یا حق

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 1385/12/24 و ساعت 9:55 |

اتوبوس در ايستگاه  نگه داشت و جمعي از دانش آموزان سريعا خود را به داخل آن انداختند . سرو صداي آنها توجه همه مسافران را به خود جلب كرد . اتوبوس مجددا راه افتاد وعده اي از دانش آموزان كه همگي دبستاني به نظر مي رسيدند بلند بلند مي  گفتند" جامدادي" آهنگ صداي آنها به گونه اي بود كه مشخصا كسي را صدا مي كردند . اين جامدادي گفتن ها ادامه داشت و من در امتداد صداي آنها چشمم به دانش آموزي افتاد كه يك جامدادي در دست داشت . فهميدم اوست كه مورد خطاب بقيه دانش آموزان واقع شده .سرو وضعش اصلا به ديگر دانش آموزان نمي خورد . اين منطقه ، منطقه مرفه نشين شهر بود و حضور دانش آموزي با سرو وضع پايين شهري ها در ميان بالا شهري ها براي من جاي سوال داشت . حدس زدم او احتمالا فرزند مستخدم هايي است كه در ويلاها و خانهاي بزرگ اين منصقه زندگي  مي كنند . استهزاي ديگر بچه ها نسبت به او ادامه داشت و او معصومانه و خجالت زده به جامدادي اش نگاه مي كرد . رفتم جلوتر و با دقت به جامدادي اش نگاه كردم . به من نگاه كرد و دستش را جلو آورد و با صدايي گرفته گفت مي توني درستش كني ، خراب شده .

نگاهي به جامدادي انداختم و آن را از پسرك گرفتم . يك جامدادي كشويي 3 طبقه اما كاملا كهنه و زوار در رفته بود .

پايه هاي  آن افتاده بود و با نخ آنها را به هم متصل كرده بودند . حدس زدم كه اين جامدادي كه مطمئنا خريد نوي آن از عهده خانواده پسرك بر نمي آيد . هديه سخاوتمندانه صاحبخانه  آنها  است . جامدادي  كشويي  پر بود از خودكارهاي رنگارنگ . حدود 20 خودكار . پرسيدم آخه اين همه خودكار رو براي چي با خودت مدرسه مي بري ؟ به جاي پاسخ او ، خنده ديگر دانش آموزان را شنيدم . معصومانه سرش را پايين انداخته بود ... .

حدسم درست بود . اين بچه براي آن كه جلوي ديگر  دانش آموزان كه به طبقه ثروتمندان جامعه تعلق داشتند ، كم نياورد ، تنها كاري كه از دستش بر آمده بود ، آوردن خودكارهاي رنگارنگ بود . اما او همچنان مورد استهزاي ديگر بچه ها بود . با خود گفتم : از كسي كه از كودكي مورد تحقير و استهزا قرار مي گيرد ، چه انتظاري است كه فردا فرد مخربي براي جامعه نشود ؟

به ايستگاه رسيدم ، از اتوبوس پياده شدم و جامدادي را با استهزا كنندگانش ترك كردم.

..... .

اما هنوز هم به آن چشماي معصوم و جامدادي فكر مي كنم .

 

سال نو تو راهه داره میاد

همه مثل مورو ملخ ریختن تو خیابونا میخوان خرید عید بکنن

بابا یکی نیست به این ملت بگه که عید عیده دیگه یه روزیه مثل بقیه روزهای خدا

من نمیگم نرن خریدا. برن هرچی هم که عشقشون میکشه بخرن و به شادی خرمی هم استفاده بکنن.

من میگم که همون طور که شادی رو واسه خودمون با اومدن عید میخوام واسه یکی دیگه هم بخوایم

چه اشکال داره که یکی مثه منو تو دله یه بچه یا یه پدرو مادری که به خاطره نداریشون تو رویه بچشون شرمنده هستن رو شاد کنیم.

چه اشکال داره نذاریم رو گونه ی یه بچه اشک بشینه و نذاریم تو دلش حسرت اینکه نمی تونه سال نو رو با یه چیزی مثلا یه لباس نو شروع کنه بمونه

به خدا من همیشه گفتم و میگم که ما آدما یه خدایه خیلی خوب و مهربون داریم که در حال به فکر بنده ش هست و نمیذاره که محتاج کسی بشه. اینا همش یه امتحانه یه امتحان

اگه ما یه کمک تو این دنیا بکنیم خدا چند برارش رو تو اون دنیا بهمون میده. حق نگهدارتون.

 

این حرف رو هم از من به یاد داشته باشین که:

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزن.

من اگر بنشینم

تو اگر بنیشینی

چه کسی بر خیزد؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 1385/12/14 و ساعت 13:27 |

 سلام دوستای خوبم

امیدوارم که هر جا هستین شاد و خندون در قندون باشین.

راستش این آپ رو چند روز پیش میخواستم بذارم ولی نشد. می پرسین چرا ؟

خوب راستش خودم هم نمیدونم فقط میدونم که نمی شد.

و اما این آپ:

این پست رو به خاطره برگشتن دو نفر گذاشتم:

اولی اونه که من میدونم و خودش.

دومی هم داداش کامیارم که خیلی از برگشتنش خوشحال شدم به خاطره همین باید قسمت نظراتم رو بترکونه تا چشمه حسودش کور بشه

ها!  چی میگه؟والا خودمم هم نمیدونم چی میگم. بی خیال

خوش باشین

 

تو خامشی ، که بخواند ؟

 

تو می روی ، که بماند ؟

 

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟

 

هزار آیینه جاریست .

 

همین تویی تنها

 

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

 

بخوان به نام گل سرخ و ، عاشقانه بخوان :

 

 

"حدیث عشق بیان کن ، بدان زبان که تو دانی"

 

 

حديث عشق

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 1385/12/06 و ساعت 13:33 |
يادمون باشه

هيچ کس رو اميد وار نکنيم بعد يک دفعه رهايش کنيم چون خرد ميشه.. ميشکنه ..و اهسته ميميره..

يادمون باشه

که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره ...

يادمون باشه

قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم...

يادمون باشه

هيچ وقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره...

يادمون باشه

اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم...

و در آخر

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 1385/11/24 و ساعت 13:37 |

سلام به همه !!!!!!!

تو رو خدا اگه متن زیر رو خوندین و دلتون شکست میون اون دعاهای پاکتون من و همه کسایی که به دعاهای شما نیاز دارن هم دعا کنید .

یا حق

زشراره غم می سوزم ز تمامیه وجود

دوباره باید بخونم یکی بود یکی نبود

بلبلی گوشه ویروونه می خونه برای یار

بعده مدتها کنار بابا بگرفته قرار

تموم رنج سفرو برا یار داره میگه

از غم بچه ها و عمه داره حرف می زنه

چی میگه ؟؟؟؟!!!!!

بابا جون خوش اومدی به منزل فقیرونه

بیا بنشین بشنو درده دله یتیمونت

بابا جون خوش اومدی قربون خاک قدمت

به خدا دلم می سوخت رفتی سفر ندیدمت

تموم راه عمه مواظب بود من چشمم به نیزه ها نیفته

وقتی رفتی دشمنا آتیش زدن به خیمه ها

برا خاطره چی می زدند کتک به بچه ها ؟؟

باباجون بین همه عمه مون و خیلی زدند

بابا جون من و ببین به صورتم سیلی زدند

باباجون دردت به جونم

هر کی صورتم رو دیده میگه چون زهرا شده

صورت مادر تو آخه مگه چطور شده؟؟

بابا جون داداش علی رو به کجا بردی بابا ؟؟؟

بچه ها میگن اونو پیش خدا بردی بابا

بابا جون به من بگو بر سر تو چی اومده ؟؟!!!

داداشم علی اکبر برا چی نیومده؟؟؟!!!

من نمی فهمم بابا، بعضی ها با هم چی میگن

همه بهم میگن یتیم ، بابا یتیم به کی میگن ؟؟؟؟

مگه هر کی که باباش رفته سفر یتیم میشه ؟؟؟؟

بابا، من ! بابام زنده ست

بابای من سفر رفته برام سوغاتی بیاره

بابای من خیلی قشنگه !

بابا ! دخترای شامی ها میان جلو وامیستان میگن :

دلت بسوزه، ما بابا داریم تو بابا نداری

دلت بسوزه، نمی دونی چه کیفی داره وقتی دست بابات رو بگیری و راه بری

دلت بسوزه، ما شبا سیر می خوابیم

دلت بسوزه، ما شبا بسترمون گرم و راحته.

مگه هر کی که باباش رفته سفر یتیم میشه؟

یا یتیم اونه که تو خرابه ای مقیم میشه ؟

اینجا با زخم زبون آتیش به دلها می زنند

اینجا رسمشون بده

اینجا رسمشون بده ، بچه یتیم رو می زنند

بابا جون ... .

                    

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 1385/11/09 و ساعت 13:0 |

زمانی که تند باد عرصه زندگی را بر تو تنگ می کند

 

زمانی که حوادث شوم تار و پود هستی را از هم میگسلد

 

زمانی که مهر خاموشی لبانت را قفل می کند

 

زمانی که گلهای زیبا در کویر قلبت می پژمرد

 

 

تنها به ذکر خدا دلبند ، که او امید امیدواریهاست

 

سلاااااااااااااااااااام سلام صد تا سلام

خوبین شماها ؟

از همه تون ممنونم که این تویه چند وقته تنهام نذاشتین

من اومدم ولی با یه مشکل بزرگ، اونم شروع امتحانای پایان ترمه که از همین الان داره پدرمون رو در میاره.

سعی میکنم مثل قبل بیام نت ولی اگه تونستم اگه نه که ... .

همیشه سربلند باشین.

یا علی

             

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه 1385/10/09 و ساعت 12:58 |
سلام به همه دوستای خوبم

راستش این آپ رو واسه این گذاشتم که یه معذرت خواهی پیشاپیش اعلام کنم به همه اونایی که میان به من سر می زنند و من نمی تونم به اونا سر بزنم .

برای اینکه من حداقل تا یک ماه دیگه نمیتونم بیام نت

به محض اومدنم به همه تون سر میزنم . به خدا راست میگم اونقد سر میزنم که یا سر من بشکنه یا کله شماها

امیدوارم تو این مدت از یادتون نرم (البته میدونم که همچین اتفاقی نمی افته . چون خودتون که میدونید من خیلی گلم . مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟)

 

 

پس تا درودی دیگر بدرود

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 1385/08/23 و ساعت 18:1 |

 

تويه صحنه غريب زندگي همه مون در نقش يك بازيگريم

با هميم تو بازيهاي روزگار از درون هم ولي بي خبريم

زندگي تولد يه خاطره ست انگاري شروع يك نمايشه

كاشكي از دنياي اين خاطره ها سهم ما تموم خوبي ها بشه

تويه پشت صحنه دنياي ما خوبي و بدي ميمونه يادگار

زندگي براي ما يه خاطره ست از تمام قصه هاي روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگيم زندگي هر طور كه باشه ميگذره

منو تو مسافريم تو اين روزا مثل خورشيد تو نگاه پنجره

هممون پشت نگاه صورتك هميشه از صبح تا شب قايم ميشيم

واسه پنهون كردن گريه هامون رويه قلب و روحمون خط ميكشيم

 

اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانيه ها ابري شدند

     بیا با من                                           بيا با من

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 1385/08/15 و ساعت 8:16 |

 

زير اين طاق كبود يكي بود يكي نبود

مرغ عشقي خسته بود كه دلش شكسته بود

اون اسير يه قفس ، شب وروزش بي نفس

همه آرزوهاش پركشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرك نگاهشو گوشه اي دوخت

چشش افتاد به قفس ، دل اون بدجوري سوخت

زود پريد روي درخت ‌، تو قفس سرك كشيد

تو چش مرغ اسير غم دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت نياورد رفت تويه قفس نشست

تا كه از حرفهاي مرغ شاپرك دلش شكست

شاپرك گفت كه بيا تا با هم پر بكشيم

بريم اون بالاها سوار ابرا بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد

بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد

شاپرك دلش گرفت وقتي اشك اونو ديد

با خودش يه عهدي بست ، نفس سردي كشيد

ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت

تويه دوستي شاپرك ذره اي كم نميذاشت

تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد

آسمون سرخ آبي شد، سوز برف از راه رسيد

شاپرك يخ زدو يخ ، مردو موندگار نشد

چشاش و روي هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شاپرك و به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون ، تا كه دق كردش و مُرد

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه 1385/08/05 و ساعت 9:13 |

 

قصه تنها شدن يه آدم تويه غربت

مثل پرواز پرنده است تويه بيكران ظلمت

اينو از خودم نمي گم بريد از اونا بپرسيد

كه يه عمره لونه دارن روي شاخه هاي غربت

هر يه لحظش مثل مرگه ، مثل درده

مثل پژمردن گل تو شبهاي ساكت و سرده .

اگه حتي يك شب هم يه تك چراغ يا يك شهاب

بزنه به قلب بي ستاره ي شبهاي غربت،

شب بعدش دوباره سر ميكشه به آسمون

زجه هاي بي پناهي تويه قحطيه صداقت .

حرف من حرف خودم نيست زجه ي نسل شكسته ست كه يه عمره لونه دارن

 رويه شاخه هاي غربت.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه 1385/07/28 و ساعت 14:21 |

10چیز که خداوند درباره آنها از تو سوال نمیکند!

 

 

 1. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید چند نفر را که وسیله نداشتند به مقصد رساندی.

2. خداوند از تو نخواهد پرسید زیر بنای خانه ات چند متر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی.

3. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی.

4. خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آن بودی.

5. خداوند از تو نخواهد پرسید که عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آن را به بهترین نحو انجام دادی.

6. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی.

7. خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی.

8. خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی.

9. خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10. خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد پرسید از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی میکردی؟

 

منبع :  کتاب مردم شناسی نوشته  ویلیامز داجین

 

 سورس:http://www.vvint.blogfa.com/post-293.aspx

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 1385/07/20 و ساعت 8:55 |
 

شيراز و ميگن نازه واسه آفتاب جنگش
قلبارو گرن ميزنه بهم تيرشه تنگش
بلبل تو کوچا تو پس کوچا غزل ميخونه
شعراي تر حافظ ميريزه از سر چنگش
عطر گل ياسم و نسترن , بهار نارنج
هي سر ميکشه از تو خونوي واز و ولنگش
اينجان که اگر چيش تو چيشاي هيکي بودوزي
ساز دلشو مي شنوفي از حلنگ حلنگش
قلباي پيزوري نيس تو سينه مردم شيراز
تا بيخودي ريشمز بزنه تو درز دنگش
دنيا رو تي پس ميگشت و هي ميگفت سمندر
از شهر چه خبر قربون او آفتاب جنگش

سلام به همه دوستای گلم

یه شعر شیرازی اصیل واستون گذاشتم بخونید و حال کنید  چون میدونستم خیلی هاتون از یه سری کلمه های این شعر سر در نمیارید به خاطر همین لغت نامشو زیرش آورد و برای اینکه با یه لهجه کاملا شیرازی این شعرو بخونید فینگلیسی (فارسی که تبدیل شده به انگلیسی)رو هم نوشتم.

امید وارم خوشتون بیاد . 

برای دیدن بقیه مطالب روی ادامه مطلب کلیک کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 1385/07/12 و ساعت 8:37 |
 

انگیزه آغاز من

        یک اتفاق ساده بود

با سادگی هم می رسم روزی ...

              

              به پایان خودم

 

****بی معرفتا بخونن****

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 1385/07/03 و ساعت 10:23 |
نمي دونم چرا يهو دلم ميگيره ....سرم و ميزارم رو شونه هام نفسم رو از ته دل مي فرستم بيرون ، ميگم امروز هم گذشت ....
 هيچ خبري ازت نيست ، همش ميگفتي دلم خيلي برات تنگ مي شه ميام و هميشه پيشت مي مونم ولي الان چي ؟ تو هنوز نيومدي ... 

 اومدنت دير شده ... منم ديگه زمين گير شدم .
حرفي نزن...

             هيچي نگو ...

                      فقط بذار گريه كنم .

 ميخوام با بارون چشمام فاصله ها رو پر كنم
كاشكي الان اينجا بودي ببيني چه حالي دارم ،

 دارم از غصه مي تركم

اینجوری می خواستی همیشه مال من بمونی؟؟؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 1385/06/22 و ساعت 13:59 |
ای تو همیشه در میان

                   آمدمت که بنگرم

                           گریه امان نمی دهد

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 1385/06/20 و ساعت 17:30 |

باش تا موسم گل با تو به گلزار شوم

فصل دیدار شود قاصد دیدار شوم

 

از سکوت دل محتاط من آزرده مباش

خلوتی نیست که گوینده ی اسرار شوم

 

من به پایان غم و اوج سلامت برسم

آن زمانی که به درمان تو بیمار شوم

 

ماه چشمان تو چون روشنی خواب شود

بر من از خواب تو سخت است که بیدار شوم

 

 

میوه ی عشق تو سنگین شده بر شاخه ی دل

مرگ من باد اگر بی تو سبکبار شوم

 

زیر باران مصائب که ببارد دائم

چتر گیسو ی تو را از تو خریدار شوم

 

عطر لبخند تو را گر به کف آرم روزی

دست شویم ز سرایندگی ،عطار شوم

 

طاق ابروی تو کو؟چوبه ی این دار کجاست؟

تا که در سایه ی مژگان تو بر دار شوم

 

عشق،دریا و تو طوفان و من ام چون کشتی

می روم تا که به خشم تو گرفتار شوم

 

آرزویم همه این بود و همین است هنوز

که تو را یار ببینم... که تو را یار شوم

روزی اگر از چشمهایت رو بگردانم،

از آفتاب و ماه بر می گردد ایمانم

 

آن وقت ،حتی آینه آیینه ی من نیست

در جزر و مد اشک،می میرند چشمانم

 

من ماهی تنگ دهان کوچکت هستم

دور از نفسهای تو من زنده نمی مانم

 

یادم نیاور...نه...نیاور روز مرگم را

این قدر ازایان خوشبختی نترسانم

 

ساکت نمان و دستهایت را نگیر از من

من طالع ناخوانده ی برگ درختانم

 

پاییز با من نیست و سردم نخواهد شد

تا پشت خطهای کف دست تو پنهانم

 

...حالا بخند و خیره شو در صورت خیسم

آرام در گهواره ی دستت بخوابانم

 

آرام در چشمان رویاییت غرقم کن

ابرم کن و دور سر دنیا بچرخانم

 

می خواهم ابر چشمهای آبی ات باشم

خورشید آبی سوز من باش و نبارانم

 

من خوابگرد خسته ی آغوش تو هستم

از خواب،بیدارم نخواهی کرد...

                                    ... می دانم

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 1385/05/29 و ساعت 8:32 |
پدر عزیزم
ای مرا از تو بنیان عمر    

                به نام توام بسته پیمان عمر

من از تابش تو بلند اخترم         

                بود خاک پای تو تاج سرم

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 1385/05/17 و ساعت 7:21 |

هركس به تماشايي ، رفتند به صحرايي

ما را كه تو منظوري ، خاطر نرود جايي

يا چشم نمي بيند ، يا راه نمي داند

هر كو به وجود خود دارد ز تو پروايي

ديوانه عشقت را جايي نظر افتاده است

كانجا نتوان رفت انديشه دانايي

اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي

سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي

زيبا ننمايد سرو ، اندر نظر عقلش

آن كس نظري باشد با قامت زيبايي

گويند رفيقانم در عشق چه سوزي ؟

گويم سري دارم در باخته دريايي

من دست نواهم برد الا به سر زلفت

گر دسترسي باشد يك روز به يغمايي

گويند تمنايي از دوست بكن "سعدي"

جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايي

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 1385/05/04 و ساعت 12:26 |

می گفتی که دوستم داری .

به تعداد قطره های بارانی که بر صورتت می ریزد ،

و من نیز دوستت می دارم ، بدون توجه به چتری که ... روی سرت گرفته ای !!!

 

و پزشک ؛ برای بیماری که به بهبودی اش امیدی نیست ،

آخرین نسخه را می نویسد ،"جمله دوستت دارم هر 8 ساعت یک بار!"

و شاید این تنها دروغی باشد که ،

روابط عاشقانه را زنده نگه می دارد ،          نمی دانم تا کی ؟!